فانتزی مرگ در آغوش او ـ برشی کوتاه از زندگی

سعید: الو هادی بدبخت شدم
من : چی شده؟چته؟
سعید(با صدای گریان): بدبختتتتت شدم بدبخت شدم
من: چت شده مرد نازنین حرف بزن دیگه؟
سعید: هادی بدبخت شدم، دیشب ندا اومد پیشم مونده. خود کشی کرده با دیازپام. افتاده جواب نمیده ... خودکشی... میفهمی خودکشی
من: هنوز نفس میکشه
سعید: آره. نبضشم...
من: نه نه نه نبضش رو نگیر. فقط صبر کن میرسم

۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه در ۱۷:۰۳

0 Comments to "فانتزی مرگ در آغوش او ـ برشی کوتاه از زندگی"

ارسال یک نظر